خرید بک لینک
زندگی نکبت باری دارم اینجوریه که دو روز میری تفریح میکنی برمیگردی ننه بابات تو سن شصت و هفتاد سالگی با هم دعوا میکنند بعد زنگ میزنند به تو و اعصابت رو به فنا میدند چهل سال چهل سال چهل سال از بیکاری از خوشی از چیه که نمیتونید همو تحمل کنید کاش ازدواج نکرده بودین و حاصلش من نبودم اه اه اه که ادمو خسته میکنید و مغزشو رنده + نوشته شده در  شنبه ۱۴۰۱/۰۳/۰۷ساعت ۶:۴۹ ب.ظ&nbsp توسط فَ فَ  | 

برچسب: نویسنده: فاطمه شریعتی تاريخ: جمعه 27 خرداد 1401 ساعت: 2:14

همه چیز از اونجا شروع شد که رفتم به یک جلسه ای و گفتند وضعیت کرونای بندر آبیه چرا ماسک زدین و منم دیگه شل شدم تو ماسک زدنو اینجوری شد که برای اولین بار ا میکرون گرفتم البته فکر میکنم چون بویاییم رفته ابریزش شدید بینی دارم و عطسه های غول آسا   پدرم قبل من امیکرون گرفت رفت دکتر و بدون ماسک اومد نشست وسط جمع من بار اول که دیدم ش ماسک زدم ولی بار دوم خیرخلاصه نمیدونم اصلا امیکرونه یا خیر و نمیدونم از کی گرفتم ولی به اندازه تمام چهل سال عمرم ابریزش بینی دارم این چند روزه و قطع نمیشه لامصب...بخور دادم اب نمک قلم بینی سوپ آبمیوه قرص سرماخوردگی  و چهارتخمه امیدوارم بخاطر آسم اذیتم نکنه...  + نوشته شده در  جمعه ۱۴۰۱/۰۳/۲۰ساعت ۱۱:۴۳ ب.ظ&nbsp توسط فَ فَ  | 

برچسب: نویسنده: فاطمه شریعتی تاريخ: جمعه 27 خرداد 1401 ساعت: 2:14

در این برهه از زمان دوست دارم تمام زندگی را چوب حراج بزنم و از قید تعلق رها شوم و بروم و بروم و بروم و دیگر برنگردم نه اینکه جایی بمانم ها فقط بروم...

رفتن رسیدن است

+ نوشته شده در  شنبه ۱۴۰۱/۰۳/۲۱ساعت ۲:۳۴ ق.ظ&nbsp توسط فَ فَ  | 

برچسب: نویسنده: فاطمه شریعتی تاريخ: جمعه 27 خرداد 1401 ساعت: 2:14

عمل چشم پدرم افتاد به هفته جاری خیلی راحت دکترنیومد... برنامه های من بازم تغییر کرد... میدونم تو این گرونیا شاید دیگه حرف زدن از آرزوها خیلی مسخره باشه اما آدمیزاد به امید زنده س...این شرایط برای آدمای پیش از ما هم بوده برای آیندگانم هست... کمتر و بیشتر اما همش یادم میاد که ما یه زندگی داریم و باید زندگی رو زندگی کنیم...باید روی خودمون کار کنیم... هرچی مصرف گرایی رو بیشتر کنار بگذاریم... هرچی بخشنده تر باشیم و هرچی کالاهای غیرضروری رو کمترش کنیم زندگی راحتتر برامون میگذره...  + نوشته شده در  سه شنبه ۱۴۰۱/۰۲/۲۷ساعت ۸:۱۷ ب.ظ&nbsp توسط فَ فَ  | 

برچسب: نویسنده: فاطمه شریعتی تاريخ: سه شنبه 3 خرداد 1401 ساعت: 2:19

یادته چندسال پیش یه وبلاگ داشتم به نام تنهایی یعنی و توش از مصائب تنهایی مینوشتم و امروز هم یکی از همانها اتفاق افتاد رفتم پایین بسته پستی را تحویل گرفتم برگشتم درب با کلید باز نمیشد هرچی ور رفتم فایده نداشت و گوشی و کارت و هیچ چیز هم همراهم نبود کلید سازی از اینجا رفته بود تو فکر بودم که چیکار کنم و داشتم سناریو میچیدم برگشتم بالا چندضربه به در زدم و بازشد پادری لای در گیر کرده بودصورت نشسته و با قیافه ای پف آلود پستچی هنوز تو کوچه بود و مبهوت که این چرا میره و میاد از این ور به اون ور دست خالی

برچسب: نویسنده: فاطمه شریعتی تاريخ: سه شنبه 3 خرداد 1401 ساعت: 2:19

صفحه بندی